به لبها خنده در دل گریه کردم خودم فهمیده ام با تو چه کردم
برای رفتن و درد جدایی خودم را نازنین آماده کردم
شده یک عقده در این سینه تنگ به تو کل بدی هایی که کردم
ندارم جمله ای لایق تر از این: قسم بر چشم تو من توبه کردم
اگر چه با غم دیرینه من آشنا بودی
چه آمد بر سرم بعد از تو باشد خوب من... اما
غمم این است.... واویلا سر از تن جدا بودی
چرا از پیش من رفتی ...چرا بی من سفر کردی
تو که از کودکی با من...برادر...با وفا بودی
پیمبر رفت و بعدش مادر و بابا وحتی مجتبی و ایل
تنها دل به تو بستند..یعنی تو پناه ایل ما بودی
تلاوت می کنی قرآن درون تشت و می سوزم
همین دیروز در مقتل غریب و بی صدا بودی
چرا این گونه با نی می زنندت نازنینم جان شیرینم
مگر اینها نمی دانند فرزند علی مرتضی بودی
و زینب ماند و شام و غربت یک درد دیرینه
برادر جان تو از روز ازل تنها دلیل کربلا بودی
چشمهایت
از درد دلت بویی ببرند!
حتی
مگذار صدایت بلرزد
تا گوشهایت به دل نگیرند..
صبور باش
و
زمزمه کن..بودن را...دیدن و درد کشیدن را!
اما دم نزن!))
اینها را درخت
به آبشار کوچک همسایه می گفت...
آخر اینجا
درخت هاـ نه ببخش ـ بگذار راحت تر بگویم:
جنگل
تجربه سال ها تبر را دارد
سال ها بی آبی
و سالیان سال تنهای را.
جنگل من
از چه دلتنگی؟!
دسته سرخ این تبر ها
از شاخه های سبز خود خود توست!
که دستهایشان
حالا
از خون سبز نهال هایت
سیراب می شوند!
جنگل سبز من
در سایه ات پناهشان دادی
اکسیژن ریه هایت را تنفس کردند
از میوه هات خوردند
از تنه سروهای آزاده ات...نخل های سربریده...نارون های مفقودالاثر و چنارهای شهیدت
خانه ساختند
و
تازه به دوران رسیدند
این تبر به دستان آستین بلند!
جنگل نازنین من
خبر داری مورچه ها را زیر پا کشتند
و بدون توجه به ضامن غریبشان
نسل آهوها را منقرض کردند؟!
تازه
هر وقت شیری غرید
پشت تو..همین خود تو قایم شدند!
جنگل سر سبز من
چه خواهی کرد
با این تبر های هرزه؟
بگو به آبشار
درد سالیان غربتت را....
سراب واهی این جاده ها را عزیزم پشت سر بگزار برگرد
تو که رفتی نگاهم مرد..من هم... گلم بگذر تو از این کار برگرد
اگر چه شاعر این شعر دق کرد بیا انگار نه انگار برگرد
ترا جان نفس های درختان از این دهکوره غمبار برگرد
سحر نزدیک و باران توی راه است خودت را دست شب نسپار برگرد
دلم پوسید از دلتنگی تو فقط بانوی من یکبار برگرد
دلت را با خودت بردار برگرد بیا انگار نه انگار برگرد
صحنه صحنه ای ابری
بارش خون و واژگان دردآلود
می چکد از قلم دوباره عطش
می نویسم دوباره آتش و دود
اشکها بی بهانه می ریزیند
زجه ها عاشقانه می خیزند..خیمه ها جرعه جرعه می سوزند
سینه ها شرحه شرحه می شوند اما
نیزه ها نانجیب می افتند
آه ای نخل های خفته برخیزید
قاسم و اکبر و حبیب می افتند
تکه تکه می شود اکبر
تکه های تن عزیز حسین
ساده در وسعت یک جریب می افتند
سهم یک عده نیزه سینه و پهلوست
سهم یک عده طفل قنداقه
عده ای نیز گرچه معدودند
بر زمین بی نصیب می افتند
یک سر از روی نیزه ای افتاد
به گمانم که حضرت عیسی اینچنین از صلیب می افتند
اتفاقی عجیب می افتد
باورم نیست حضرت عباس
یا امام غریب می افتند
صحنه صحنه ماتم
همه در غصه غرقند نازنین ما هم
سینه ام را دوباره غصه فشرد
آینه دست از سرم بردار
اینقدر روبرویم نشان نده من را
کربلایت کجاست....آیینه؟!
اگر در خواب هر شب یک نفر را که می گوید به من برگرد دارم
و یا گاهی میان خاطراتم فقط یک سایه ولگرد دارم
و شاید آن بلاهایی که یک عمر جدایی بر سرم آورد دارم
اگر چه در خیالم ماهتابی بدون ذره نوری...سرد دارم
و حتی در میان سفره عید همیشه سبزه هایی زرد دارم
میان دفتر مغشوش ایام بدیهایی که یارم کرد دارم
تمام عمر خود دلخوش به اینم: که یک عده رفیق مرد دارم
آنسوی رود مهربان
همینطور دشت سر سبز
آن طرفتر از افق
جایی که آسمان پای زمین را میبوسد
دره ایست به وسعت چشمانت
و کلبه ای با مردی که لباس هایش را میشوید
ببخش
مثل همیشه دارم شعرهایم را آب میکشم
نازنین
گاهی سری به من بزن!
سعی نکن همیشه باشی
ابدیت
توهم کودکانی است که دوست ندارند
در بازی قایم باشک
پیدا شوند...
سرآغاز تمام آشناییهاست یک لبخند توخالی سر آغاز تمام شعرهای تلخ این دفتر..خداحافظ
چرا این پا و آن پا میکنی.....چیزی بگو حالا نداری حرفی از این ساده تر بهتر...خداحافظ
و نبض لحظه ها خشکید وقتی آمدی از در به چشمم زل زدی گفتی به من یکسر..خداحافظ
چه ساعت ها و ایام قشنگی داشتم با تو تنفر دارم اکنون من..عزیز مهربان از هر..خداحافظ
تو داری میروی هر چند بی تو زود خواهم مرد ولی تاکید دارم با غرور نیم بندم بر..خداحافظ
زمانی هستی ام تکثیر لبخند تو بود...آری تمام عمر من اما شده تخلیص اینک در..خداحافظ
ندارم طاقت حرفی..تو که رفتی همین حالا به پایان میرسد من هم گلم دیگر....خداحافظ
در وحشت از زوزه گرگها
و همهمه باد
توی کوچه پس کوچه ها قدم میزند
ترسی ه وسعت مرگ..
این روزها سنگها سر به هوا شده اند...
و درختان خاکی!
کجایی؟
سرداب....سراب لب تشنه هایی است
که مشکشان
ترک برداشته
اینجا
برای نوشتن تاریخ
دستها را قلم می کنند
کجایی کدخدا
بیا...!