در وحشت از زوزه گرگها
و همهمه باد
توی کوچه پس کوچه ها قدم میزند
ترسی ه وسعت مرگ..
این روزها سنگها سر به هوا شده اند...
و درختان خاکی!
کجایی؟
سرداب....سراب لب تشنه هایی است
که مشکشان
ترک برداشته
اینجا
برای نوشتن تاریخ
دستها را قلم می کنند
کجایی کدخدا
بیا...!